تبليغاتX
طوفان خاموشی برای خاکیان روشن








طوفان خاموشی برای خاکیان روشن

تقدیم به ژرف اندیشان عالم هستی و نیستی

به نام او كه نزديك ترين و آشناترين به من است
در وجودم چشمه ي نوراني يگانگي هاست
دراندیشه ام يقين تمام ترديد هاست
در گفتارم طغيان خاموشي هاست
در دیدگانم حيات زمينيان آسماني است
در خلوت ترانه سرايي قلب كوچكم آرامگاه تمام كلمات گرمابخش خفته ي من است
در ماديان سراب ديده ي خدايان خود روح ستايش ها و بي نيازي هاست
در تاريكي هاي منقوش بر خاك نوراني نخستین روشن ترين افق و اميد و بي فرجام ترين كمال باورهاست
در عالم رنگارنگي ها و نيستي ها مقدس ترين هستي زمان ها و مكان هاست
می دانم هر چه بگویم هیچ گفتم

پس...

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 3:10 توسط فریاد خاموش| |

هیچ گاه خود را دردمندترین مپندارید همیشه دردمندتری هست که با نگریستن به آن به جای شکایت از رنج ها ی خود به سپاس از داشته های نداشته ی آن دردمند بپردازید.

فریاد خاموش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:10 توسط فریاد خاموش| |

آیا تا به حال به این اندیشیدی که نسبت به گذشته خیلی تاریک تر شدی و در تمام لحظاتی که تاریک تر می شدی،خداوند با روشناییش،بیشتر از قبل به تو نعمت ها و آرامشش را هدیه می کرد...؟آیا هنوز هم از این عظمت و بخشندگی پروردگارت شرمسار نشدی...؟

فریاد خاموش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 23:3 توسط فریاد خاموش| |

به جای اینکه هر روز به دنبال کسی که در رویاهایتان برای خود ساخته اید باشید،ابتدا نزدیک ترین کس خودتان را بیابید یعنی هویت خود. سپس خالق آن را بیابید. در اینصورت یقین داشته باشید کسی که قرار است برای آرامش ابدیتان تا همیشه در کنارتان باشد خود خواهد آمد.

فریاد خاموش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:52 توسط فریاد خاموش| |

در این وبلاگ تنها پستی که از من نیست،همین پست است.اشعاری از حضرت مولانا که تمام زندگی مرا به آتش کشید.آتشی که سرشار از آرامش بود نه ویرانی...


بشنو از ني چون حكايت مي‌كند
از جداييها شكايت مي‌كند

كز نيستان تا مرا ببريده‌اند
از نفيرم مرد و زن ناليده‌اند

سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق

هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش

من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هركسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من

سر من از ناله ي من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست

تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست

آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد

آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد

ني حريف هركه از ياري بريد
پرده‌هايش پرده‌هاي ما دريد

همچو ني زهري و ترياقي كه ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد

ني حديث راه پر خون مي‌كند
قصه‌هاي عشق مجنون مي‌كند

محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست

در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هركه بي روزيست روزش دير شد

در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام

بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر

گر بريزي بحر را در كوزه‌اي
چند گنجد قسمت يك روزه‌اي

كوزه ي چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد

هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او ز حرص و عيب كلي پاك شد

شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما

اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما

جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد

عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسي صاعقا

با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتنيها گفتمي

هر كه او از هم‌زباني شد جدا
بي زبان شد گرچه دارد صد نوا

چونكه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوي زان پس ز بلبل سر گذشت

جمله معشوق است و عاشق پرده‌اي
زنده معشوق است و عاشق مرده‌اي

چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند بي‌پرواي او

من چگونه هوش دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس

عشق خواهد كين سخن بيرون بود
آينه غماز نبود چون بود

آينه ات داني چرا غماز نيست
زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست



نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 0:19 توسط فریاد خاموش| |

در روزي كه مثل هميشه بدون تغيير،ساكن و خاموش شروع كرده بودم،به حياط كوچك خانه رفتم
وقتي به آسمان نگريستم آن را آبي تر از هميشه ديدم
گويي براي شادبودن ابر هاي وجودش رابه درياي غم سپرده بود
وقتي به خورشيد نگريستم آن را طلايي تر و گرمابخش تر از هميشه ديدم
گويي ما را به روشني و طلوع كردن دوباره فرا مي خواند
وقتي  به گنجشككان روي درخت نگريستم آن ها را پرسروصداتر از هميشه ديدم
گويي آهنگ زندگي را سر مي دادند
وقتي به گل هاي باغچه نگريستم آن ها را شاداب تر،معطر تر و رنگين تر از هميشه ديدم
وقتي به حوض كوچك حياط نگريستم آن را زلال تر و نوراني تر از هميشه ديدم
به خود گفتم پس چرا من ساكن هستم
فقط با نگاه به اطراف و كمي تفكر مي توان با اميد به زندگي ادامه داد با اميد...

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 0:8 توسط فریاد خاموش| |

فردی را دیدم که نه زیبایی داشت نه ثروتی نه آدمای رنگارنگی که ... .به او گفتم به چه امیدی الان زندگی می کنی و چرا تا این اندازه امید و ...در چشمانت حلقه زده است.برگشت و بهم گفت تا به حال خداوندو با تمام وجودت در اعماق قلبت حس کردی؟ گفتم: من آنقدر کثیفم که ... .برگشت و گفت: پس هیچ گاه نخواهی فهمید که  الان در درونم چه می گذرد .............

فریاد خاموش

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 21:5 توسط فریاد خاموش| |

با تو طلوع کردم، با تو آفرینش را معنا کردم و با تو غروب خواهم کرد...

فریاد خاموش

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 17:12 توسط فریاد خاموش| |

هزاران بار زمین خوردم و پرپر شدم تا یک لحظه بتونم رو پاهام بایستم و آرامش را تجربه کنم...

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 23:47 توسط فریاد خاموش| |

تا معنای جاودانگی را درک نکنید به لحظه های سقوط و فناشدن خودتان تداوم و حیات بیشتر می بخشید...

فریاد خاموش

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 11:19 توسط فریاد خاموش| |

ما آدما موجودات جالبی هستیم.گاهی آنقدر آسمانی می شویم که دیگر اثری در زمین از ما نمی ماند.گاهی هم آنقدر زمینی می شویم که دیگر فراموش می کنیم حتی لحظه ای به اسمان بنگریم...ای کاش همیشه در مسیر اعتدال گام برداریم...

فریاد خاموش

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 18:59 توسط فریاد خاموش| |

شاید الان همه چیز واست بی روح و سرد و تاریک شده باشه،ولی تنها لحظه ای به چشمهایت خیره شو تا چشمهایت که سرشار از نور خداست به عالم تاریک تو برای همیشه روشنایی ببخشه...

فریاد خاموش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 14:13 توسط فریاد خاموش| |

وقتی دیروز به امروز می اندیشیدم روشنایی حیاتم را تاریک می دیدم امروز که به دیروز می اندیشم تاریکی آن را روشن می بینم.

فریاد خاموش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 10:49 توسط فریاد خاموش| |

در این عالم امروز عاشق دروغین می شویم و فردا عاشق تر.در اوج عشق دروغین خود،می فهمیم در اوج هوس بودیم این هوس فروکش می کند و نوبت به هوسی تازه می رسد.تا پایان دنیای رنگارنگی برای خود می سازیم و لحظه ای که چشمانمان را برای همیشه می بندیم خواهیم دید هیچ نمانده از آن عالم رنگارنگ و هیچ نمانده از خودت و آن زمان است که درک می کنیم عاشق واقعی و آسمانی شدن یعنی رقم زدن دنیایی رنگارنگ و جاویدان و سرشار از آرامش قبل و پس از مرگ و درست لحظه ای از خواب بیدار می شویم که دیگر نه فرصتی مانده نه چیزی از خودت و این است سقوط ما ...

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 23:44 توسط فریاد خاموش| |

می آیند و می روند و باورهایت را نشانه می روند و نقاط پر و خالی وجودت را آشکار می سازند.از مهر آسمانی،رویش جوانه های خاک آلود،ایام هستی نیافته و غبار آلود،مناظر همیشگی زمان ها،فرازها و فرودها و ... سخن می گویند و هر بار این سوال را تکرار می کنند:؟

آیا با نگرستن در من دلیلی برای زوال در افکار هستی یافته در ظواهر،آدمک شدن در چهره ی زمینی زلال و نورانی،ساکن شدن در شور و هیاهوی عشق و سپاس و ستایش آفرینش و ... باقی می ماند؟

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 16:56 توسط فریاد خاموش| |

هر جسم خاکی را با اندیشه هایی که بر روی آب روان می شوند گل آلود نکن در هر نگاه و نفسی اعتقادات و شگفتی هایی نهفته شده که تو هرگز با چشم ظاهری قادر به دیدن آن ها نخواهی بود.

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 8:5 توسط فریاد خاموش| |

با شناسنامه ای پرعنوان و مهرخورده به وسیله ی  روح محصورشده ی خود و ظاهرپرستان از زمین پرمی کشیم و وقتی در اوج باورها و خیال های ساخته شده ی جسم های خاکی زمینی به مقصد همیشه پنهان در هزاران مسیر رنگارنگ می رسیم تمام شکوه و عناوین دنیوی و مادی و زودگذر به ذلت و خواری اخروی و ابدی ما مبدل می شود.

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 8:2 توسط فریاد خاموش| |

تا حالا به این فکر کردی که اگه به آخر راهی که عکسش گوشه وبلاگ است برسی و دیگه زمانی برای نفس کشیدن نداشته باشی و تازه بفهمی تمام راه را اشتباه طی کردی چه خواهد شد؟؟؟

فریاد خاموش

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 18:36 توسط فریاد خاموش| |

امروز من ظالم می شوم و تو مظلوم و فردا بالعکس،امروز من پیروز و قدرتمند می شوم و تو شکست خورده و ضعیف و فردا بالعکس،امروز من ... ای کاش در این نقش های تکراری برای یکبار هم که شده بی تکرار شویم،ای کاش فقط لحظه ای به این بیاندیشیم که نقش امروز دوستمون،نقش فردای ماست.ای کاش...

فریاد خاموش

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 16:45 توسط فریاد خاموش| |

شكوفا شدن عشق آسمانی یا عشق زمینی در وجودت باعث انقلاب درونی و شكوفا شدن صفات زیبای انسانی در تو می شود. این دو عشق مكمل یكدیگرند. برای درك بهتر عشق آسمانی حتما باید عشق زمینی را تجربه كرد. اگر از روی هوس عاشق شوی، مطمئن باش در تو  تحولی رخ نمی دهد و آن عشق پس از مدتی با فروكش كردن هوست برای همیشه خاموش می شود. اگر در وجودت عشقی حقیقی شكل گیرد مطمئن باش تا زمان نفس كشیدن این عشق با تو همراه است و حتی فراق از معشوق هم در آن خللی ایجاد نمی كند. تو با عشقی الهی بر گستره ی این كره ی خاكی طلوع كردی،سعی كن عشق زمینی كه فقط یك بار در تو شكوفا می شود را هم تجربه كنی تا با به كمال رساندن آن دو عشق از این كره ی خاكی غروب كنی. عشق واژه ی مقدسی است و همین قداست باعث می شود كه وجودت روز به روز روشن تر شود.
هر كه عاشق دیدیش معشوق دان
كو به نسبت هم این و هم آن
مولانا

فریاد خاموش
نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 19:31 توسط فریاد خاموش| |

در نسيم دل انگيز صبحگاهي پرتوهاي عشق الهي طلوع كردند و نفس كشيدن در اين كره ي كوچك و رنگارنگ خاكي آغاز شد. برخاستم و نسيم روح بخش الهي من را از فضاي ساكن و بي روح خانه به سوي پرتوهاي طلايي زندگي كشاند. به آسمان نگريستم و منتظر پرنده ي روياهاي كودكانه ام بودم. آمد ولي كمي دير و من وجود سرشار از كلمات محبوس قلبم را به او سپردم و روياهاي من در باغ عشق و مهر الهي شكفت.

فریاد خاموش
نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 1:56 توسط فریاد خاموش| |

به سنگي بي جان نگريستم
ناله هايي را شنيدم که از ان برمي خاست
ناله هايي از ايام:
سياهي و غفلت
بي هويت زيستن
در مسير اراده هاي سست حرکت کردن
عشق را با هوس درآميختن
آب زلال چشمه را گل آلود کردن
در برابر انعکاس آينه هاي روزگار خفتن
و ...
بله من در آرامگاه آدميان بودم

فریاد خاموش


نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 1:24 توسط فریاد خاموش| |

شعله های آتش برافروخته می شوند و شروع به سوزاندن روح سرد آدمک می کنند. به سرمای همیشگیش چنان گرما می بخشند که خویش را، گمشده های همیشه پنهان وجودش را در میان هویت فراموش شده اش می یابد. آن روح سرد به طور کامل می سوزد، هستی های آدمیان در نگاهش نیست می شوند و نیستی های آنان برایش هست و تنها در نگاه گمشدگان او که امروز نزدیکان او هستند دیده می شود و حیات دارد و در نگاه روح های سرد مرده می شود. این روح آتش گرفته با نزدیکان خویش به سمت جاودانگی می رود، جاودانگی فراموش شده در هیاهوی عالم مادی آدمیان.

فریاد خاموش

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 1:4 توسط فریاد خاموش| |

قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت