طوفان خاموشی برای خاکیان روشن
تقدیم به ژرف اندیشان عالم هستی و نیستی
پس... فریاد خاموش هیچ گاه خود را دردمندترین مپندارید
همیشه دردمندتری هست که با نگریستن به آن به جای شکایت از رنج ها ی خود به سپاس از
داشته های نداشته ی آن دردمند بپردازید. فریاد خاموش
به جای اینکه هر روز به دنبال کسی که
در رویاهایتان برای خود ساخته اید باشید،ابتدا نزدیک ترین کس خودتان را بیابید یعنی
هویت خود. سپس خالق آن را بیابید. در اینصورت یقین داشته باشید کسی که قرار است برای
آرامش ابدیتان تا همیشه در کنارتان باشد خود خواهد آمد. فریاد خاموش
در
روزي كه مثل هميشه بدون تغيير،ساكن و خاموش شروع كرده بودم،به حياط كوچك خانه رفتم فریاد خاموش
فردی را دیدم که نه زیبایی داشت نه
ثروتی نه آدمای رنگارنگی که ... .به او گفتم به چه امیدی الان زندگی می کنی و چرا
تا این اندازه امید و ...در چشمانت حلقه زده است.برگشت و بهم گفت تا به حال
خداوندو با تمام وجودت در اعماق قلبت حس کردی؟ گفتم: من آنقدر کثیفم که ... .برگشت و
گفت: پس هیچ گاه نخواهی فهمید که الان در درونم چه می گذرد .............
با
تو طلوع کردم، با تو آفرینش را معنا کردم و با تو غروب خواهم کرد... فریاد خاموش
فریاد خاموش
فریاد خاموش فریاد خاموش
فریاد خاموش
فریاد خاموش
آیا با نگرستن در من دلیلی برای زوال در افکار هستی یافته در ظواهر،آدمک شدن در چهره ی زمینی زلال و نورانی،ساکن شدن در شور و هیاهوی عشق و سپاس و ستایش آفرینش و ... باقی می ماند؟
هر جسم خاکی را با اندیشه هایی که بر روی آب روان می شوند گل آلود نکن در هر نگاه و نفسی اعتقادات و شگفتی هایی نهفته شده که تو هرگز با چشم ظاهری قادر به دیدن آن ها نخواهی بود. فریاد خاموش
فریاد خاموش
فریاد خاموش
فریاد خاموش
شكوفا شدن عشق آسمانی یا عشق زمینی در وجودت باعث انقلاب درونی و شكوفا شدن صفات زیبای انسانی در تو می شود. این دو عشق مكمل یكدیگرند. برای درك بهتر عشق آسمانی حتما باید عشق زمینی را تجربه كرد. اگر از روی هوس عاشق شوی، مطمئن باش در تو تحولی رخ نمی دهد و آن عشق پس از مدتی با فروكش كردن هوست برای همیشه خاموش می شود. اگر در وجودت عشقی حقیقی شكل گیرد مطمئن باش تا زمان نفس كشیدن این عشق با تو همراه است و حتی فراق از معشوق هم در آن خللی ایجاد نمی كند. تو با عشقی الهی بر گستره ی این كره ی خاكی طلوع كردی،سعی كن عشق زمینی كه فقط یك بار در تو شكوفا می شود را هم تجربه كنی تا با به كمال رساندن آن دو عشق از این كره ی خاكی غروب كنی. عشق واژه ی مقدسی است و همین قداست باعث می شود كه وجودت روز به روز روشن تر شود. در نسيم دل انگيز صبحگاهي پرتوهاي عشق الهي طلوع كردند و نفس كشيدن در اين كره ي كوچك و رنگارنگ خاكي آغاز شد. برخاستم و نسيم روح بخش الهي من را از فضاي ساكن و بي روح خانه به سوي پرتوهاي طلايي زندگي كشاند. به آسمان نگريستم و منتظر پرنده ي روياهاي كودكانه ام بودم. آمد ولي كمي دير و من وجود سرشار از كلمات محبوس قلبم را به او سپردم و روياهاي من در باغ عشق و مهر الهي شكفت. شعله های آتش برافروخته می شوند و شروع به سوزاندن روح سرد آدمک می کنند. به سرمای همیشگیش چنان گرما می بخشند که خویش را، گمشده های همیشه پنهان وجودش را در میان هویت فراموش شده اش می یابد. آن روح سرد به طور کامل می سوزد، هستی های آدمیان در نگاهش نیست می شوند و نیستی های آنان برایش هست و تنها در نگاه گمشدگان او که امروز نزدیکان او هستند دیده می شود و حیات دارد و در نگاه روح های سرد مرده می شود. این روح آتش گرفته با نزدیکان خویش به سمت جاودانگی می رود، جاودانگی فراموش شده در هیاهوی عالم مادی آدمیان. فریاد خاموش
در وجودم چشمه ي نوراني يگانگي هاست
دراندیشه ام يقين تمام ترديد هاست
در گفتارم طغيان خاموشي هاست
در دیدگانم حيات زمينيان آسماني است
در خلوت ترانه سرايي قلب كوچكم آرامگاه تمام كلمات گرمابخش خفته ي من است
در ماديان سراب ديده ي خدايان خود روح ستايش ها و بي نيازي هاست
در تاريكي هاي منقوش بر خاك نوراني نخستین روشن ترين افق و اميد و بي فرجام ترين كمال باورهاست
در عالم رنگارنگي ها و نيستي ها مقدس ترين هستي زمان ها و مكان هاست
می دانم هر چه بگویم هیچ گفتم![]()
![]()
![]()
![]()
از جداييها شكايت ميكند
كز نيستان تا مرا ببريدهاند
از نفيرم مرد و زن ناليدهاند
سينه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هر كسي كو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش
من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هركسي از ظن خود شد يار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ي من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن ز جان و جان ز تن مستور نيست
ليك كس را ديد جان دستور نيست
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشق است كاندر ني فتاد
جوشش عشق است كاندر مي فتاد
ني حريف هركه از ياري بريد
پردههايش پردههاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كه ديد
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد
ني حديث راه پر خون ميكند
قصههاي عشق مجنون ميكند
محرم اين هوش جز بيهوش نيست
مر زبان را مشتري جز گوش نيست
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست
هر كه جز ماهي ز آبش سير شد
هركه بي روزيست روزش دير شد
در نيابد حال پخته هيچ خام
پس سخن كوتاه بايد والسلام
بند بگسل باش آزاد اي پسر
چند باشي بند سيم و بند زر
گر بريزي بحر را در كوزهاي
چند گنجد قسمت يك روزهاي
كوزه ي چشم حريصان پر نشد
تا صدف قانع نشد پر در نشد
هر كه را جامه ز عشقي چاك شد
او ز حرص و عيب كلي پاك شد
شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
اي طبيب جمله علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما
اي تو افلاطون و جالينوس ما
جسم خاك از عشق بر افلاك شد
كوه در رقص آمد و چالاك شد
عشق جان طور آمد عاشقا
طور مست و خر موسي صاعقا
با لب دمساز خود گر جفتمي
همچو ني من گفتنيها گفتمي
هر كه او از همزباني شد جدا
بي زبان شد گرچه دارد صد نوا
چونكه گل رفت و گلستان درگذشت
نشنوي زان پس ز بلبل سر گذشت
جمله معشوق است و عاشق پردهاي
زنده معشوق است و عاشق مردهاي
چون نباشد عشق را پرواي او
او چو مرغي ماند بيپرواي او
من چگونه هوش دارم پيش و پس
چون نباشد نور يارم پيش و پس
عشق خواهد كين سخن بيرون بود
آينه غماز نبود چون بود
آينه ات داني چرا غماز نيست
زانكه زنگار از رخش ممتاز نيست
![]()
وقتي به آسمان نگريستم آن را آبي تر از هميشه ديدم
گويي براي شادبودن ابر هاي وجودش رابه درياي غم سپرده بود
وقتي به خورشيد نگريستم آن را طلايي تر و گرمابخش تر از هميشه ديدم
گويي ما را به روشني و طلوع كردن دوباره فرا مي خواند
وقتي به گنجشككان روي درخت نگريستم آن ها را پرسروصداتر از هميشه ديدم
گويي آهنگ زندگي را سر مي دادند
وقتي به گل هاي باغچه نگريستم آن ها را شاداب تر،معطر تر و رنگين تر از هميشه ديدم
وقتي به حوض كوچك حياط نگريستم آن را زلال تر و نوراني تر از هميشه ديدم
به خود گفتم پس چرا من ساكن هستم
فقط با نگاه به اطراف و كمي تفكر مي توان با اميد به زندگي ادامه داد با اميد...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
هر كه عاشق دیدیش معشوق دان
كو به نسبت هم این و هم آن
مولانا![]()
![]()
ناله هايي را شنيدم که از ان برمي خاست
ناله هايي از ايام:
سياهي و غفلت
بي هويت زيستن
در مسير اراده هاي سست حرکت کردن
عشق را با هوس درآميختن
آب زلال چشمه را گل آلود کردن
در برابر انعکاس آينه هاي روزگار خفتن
و ...
بله من در آرامگاه آدميان بودم
فریاد خاموش![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ
پیچك دات نت |


